به نام خدای مهربونم

 

سلام اومدم یه متنی بزارم دیدم هیچ حسی برای نوشتن مطلبی ندارم.

 

 به نظرم رسید یه خورده درد دل کنم هم خودم سبک بشم هم اینکه وبلاگ طفلکی

بعد از مدت ها آپدیت شه ،پس اگه چرت و پرت نوشتم قبل از اینکه بخونید عذر می خوام.

امتهان ها نزدیکه طبق معمول هیچی نخوندم چیزی یاد ندارم و درس ها روی هم جمع شده

یکشنبه  هفته آینده امتهان آزمایشگاه  مدار دارم و طبق معمول همیشه آخر ترم که میشه میگم خدایا کمکم کن و قربونش برم همیشه کمکم کرده اما این ترم خجالت می کشم باز بگم خدایا کمکم کن چون  همیشه قول میدم ترم بعدی خودم درس هام وبخونم اما همیشه فراموش میشه درس خوندن ومن باز شرمنده خدا میشم و محتاج کمک، چون هیچ تلاشی نمی کنم.دلم برای ایمان داداش کوچولوی خوشگل ناز تپلم تنگ شده دو ما ه میشه که ندیدمش  به خاطر این که برنامه های من و طلیعه خواهر کوچولوی عزیزم  که اون هم این جا دانشجو هستش، هماهنگی نداره دو تامون مجبوریم  به پای این درس ها بسوزیم  تا پایان امتهان ها و متا سفانه نمیشه برای فورجه ها بریم خونه و باید تقریبا یه ماهه دیگه در بیرجند بمونیم. از این ها که بگذرم این ترم طبق معمول همیشه اتفاق  های جالبی در دانشگاه افتاد از جمله ازدواج یه  عده از هم دانشگا هی ها با اونی که دوسش داشتند(البته آشنایی همه شون هم در دانشگاه بود) براشون آرزویه خوشبختی می کنم  فقط مونده منیره و امیر که خونواده هاشون به خاطر مذهب هاشون مخالفت می کنند منیره شیعه و امیر سونی  هستش اما خیلی عشق شون پاک و قشنگه بعضی روزها به عشق قشنگشون حسودیم میشه به هر حال امیدوارم این دو هم به هم برسن . و بنده هم طبق معمول، آه چند عاشق پشت سرمه که جواب نه شنیدند البته عاشق که چه عرض کنم بیشتر میشه گفت بچه که بعد از یه مدت بی محلی عاشق یکی دیگه میشن و دست در دست یه دختر دیگه دیده میشن من نمی دونم شما پسرها چه موجوداتی هستین عشق و دوست داشتن هم به بازی گرفتین مخصوصا تو(که خودش میدونه کی هستش) لم گرفت دیگه حوصله ندارم بنویسم و

  حرف آخر : دارم خودم و امتهان می کنم در مورد یه مسئله ی شخصی، که نمی تونم براتون بگم  برام دعا کنید شکست نخورم.

 

                                                Image hosting by TinyPic

/ 3 نظر / 2 بازدید
ريما

ما مرده ایم از آغاز که بسته شد رگ و پیوندمان ...آمیخته شد با مرگ... بزرگ شدن خود را می بینم یک مو جود زنده اما مرده!!!!دستهایم اندازه ی دستهای مادرم شده ...خوب یادم می آید وقتی دستهایم سوخته بود خواهرم دستهای کوچکم را می بوسید و مرا ناز می کرد....اما حال بزرگ شده ام خواهرم نازم نمی کند!!!!دیدم که بزرگ شدم ..می بینم که به مرگ نزدیک تر می شوم می بینم... آن وقت ها هم نزدیک بودم... می دانستم که مرده ام... چه کرده بودم که برای مردنی دوباره آمدم با همان آدمهای آشنا ....من به مرده و دوباره زنده شدن معتقدم... چه می کنم که باید بارها یبایم و بروم عذابی تازه...آه... نمی دانم ...خدا خیلی بزرگ است...به اندازه ی تمام مجهولات ذهن بشر..

علی(سرزمين دور)

دلم رو به دريا سپردم ..سپردم و گذشتم ...وطوفان خشمگين باد بادلم هر چه خواست كرد ..به كجايش برد ...نميدانم ..من ديوانه و شوريده ..خسته و تنها ...نالان و گريان پي دل گمگشته ام ميگردم ...

باباعظيمی

** دعوت برای شرکت در جشن تولد در ساحل ارامش ** *********** دستانت را در دستانم بگذار تا برایت نوید شادی بخش پر ستو ها را به ار مغان بیاورم دستانت را در دستانم بگذارتا بتوانم امید ها در دلت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا شاید بتوانم گوشه ای از تنهایی هایت را پر کنم دستانت را در دستانم بگذار تا حداقل بتوانم همراهت باشم دستانت را در دستانم بگذار تا دوباره احساس زیبایی ها را در وجودت زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم ارامش را در تو زنده کنم دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از خسته گی هایت بکاهم دستانت را در دستم بگذار تا بتوانم ارامش کودکی ات را به توباز گردانم دستانت را در دستانم بگذار تا آرزو ها ی قشنگت دوباره به سویت پر واز کنند