من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم سوختم

من زمقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من زعشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت  بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت  

/ 1 نظر / 2 بازدید
ريما

گر چه در دورترين شهر جهان محبوسم از همين دور ولی روی تو را می بوسم گر چه در سبزترين باغ ولی خاموشم گر چه در بازترين دشت ولی محبوسم خلوت ساکت يک جوی حقيرم بی تو با تو گسترده گی پهنه اقيانوسم ای به راهت لب هر پنجره يک جفت نگاه من چرا اين قدر از آمدنت مايوسم؟